خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
ديشب ميخواستم به يه بنده خدايي بگم كه با دارائي كمش قمار كنه
اما با اينكه رو اون چيزي كه ميخواستم بهش بگم قمار كنه مطمئن بودم اما اما...
يادم نمياد كه تو زندگي قمار كرده باشم همه ميگند قمار باز معتاد
قمارشه كه قمار ميكنه اما من ميگم قمار باز بايد اهل دل باشه تا بتونه قمار كنه آدمي كه اهل عقل كه هيچوقت نميتونه قمار كنه.
دليلي كه قمار باز بعد از اينكه تمام دار وندارشو مي بازه ناراحت نميشه و باز قمار ميكنه چيه؟
هيچوقت فكر نميكردم يه روز به يه قمار باز حسودي بشه اما ديشب از
ته دل حسرت خوردم كه چرا حتي براي يك بار هم قمار نكرده بودم.پيرمرد از دنيا سير شده بود ، با آرزوي مرگ از خانه خارج شد
پيرمرد چرخ دستي خود را ازداخل كوچه به خيابان روانه كرد و زير
لب به دنيا بد و بيراه ميگفت .
با همين چرخ دستي 50 سال بود كه بار مردم را جابجا مي كرد.
اما چيزي از بار زندگي او كاسته نشده بود.
پيرمرد ناگهان در مقابل مغازه بزرگي ايستاد يكي از بزرگان بازار
به ديار باقي كوچ كرده بود .تعداد زيادي بنر رنگي تسليت بر روي
مغازه نصب شده بود .از رئيس صنف و اتحاديه گرفته تا متمولين
بازارهركدام جملات زيباي براي تسليت بيان كرده بودند.
پيرمرد با لذت وصف نشدني مشغول ديدن بنرها شد .
پيرمرد مرگ خود را مجسم كرد پارچه سياهي كوتاه بر روي ديوار
خانه بدون حتي كوچكترين نوشته اي چقدر دوست داشت تا
براي مرگش يكي از اين بنرهاي رنگي هم براي او نصب مي شد
اما كسي براي پيرمردپولي خرج نمي كرد . دستان بغل كرده
فرزندان خود را در كنج ديوار ميديد. اين دستها نه
براي مرگ پدر در هم قفل شده بودند بلكه برا ي هزينه مرگ بود..
پيرمرد از مرگ خود نيز سير شد و آرام چرخ دستي خود
را در خيابان روانه كردو با روحيه كارهاي روزانه خود را آغاز كرد.
آه ان روزهاي رنگي آه ان روزهاي كوتاه
امروز امير چهارمين نفر از خانواده ما بودكه پا تو مدرسه سلمان
فارسي (شمس لاريجاني) گذاشت خيلي زود بيست سال از روزي كه
من به اين مدرسه رفتم گذشت .(سال تحصلي 68-69 )
ياد روزهاي اول مدرسه ، كلاس بنديها بامزه به خير.
كلاس دوم دبستان كه رفتم ميگفتند امسال ديكته رو معلم يه
باربيشترنميگه و ديگه تكرارهم نميكنه چه كابوسي .
ياد درس بادام ،انار ماندگارترين خاطره بخيرنمي دانم پس از مرگم چه خواهم شد ؟
نمخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت؟
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي
دم گرم خودش را به گلويم سخت بفشارد .
دكتر علي شريعتي
راديو قصه مرد ژاپني رو كه مادرپيرشو تو سبد گذاشته بودتا اونو تو صحرا ولش كنه رو
تعريف ميكرد هنوز قصه تمام نشده بود كه پدر به پسر گفت بيا يه جا پارك پيدا كن تا
من كارهاي مادر بزرگو زودتر انجام بدم. پيرزن سيري ناپذير به قصه راديو گوش ميداد تا
اتفاق قصه بار دیگر رخ دهد اما پسر پیر زن وارد ساختماني شد كه روي آن چيز
ديگري نوشته شده بود
آسايشگاه سالمندان ......
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر سفر نكني ،
اگر كتاب نخواني ،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي ،
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني
اگر با آدمهاي جديد صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان،
و از چيزهاي كه چشمانت را به درخشش وا ميدارند،
ضربان قلبت را تند تر ميكنند ،
دوري كني .....
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت يا علاقمندي هايت شاد نيستي ،آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر به خودت اجازه ندهي ،كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن
امروز امتحان كن
امروز كاري كن
نگذار كه به آرامي بميري.
پابلو نرودا
مرد خسته سوار ميني بوس شد. جايي براي نشستن پيدا نكرد از اينكه انقدر قدش بلند بود كه بايد گردنشو خم ميكرد خودشو لعنت مي كرد شروع به حساب كتاباي زندگيش كرد تا اينكه از زندگي سير شد .همين كه رو صندلي تازه خالي شده نشست غرق در آرزوهاي دست نيافتني خودش شد .
فریدون مشیری